سوگنامه محرم...
اللهم عجل لولیک الفرج

ماجرای معماری عجیب حرم امام رضا(ع)
پنجشنبه ششم بهمن 1390 20:07

ماجرای معماری عجیب حرم امام رضا(ع)

علی جعفری در وبلاگ پلاک 14 ماجرای معماری یکی از رواق های امام رضا (ع) را اینگونه بیان میکند:

قرار بود رواق جدید امام رضا رو بسازیم .دل تو دلم نبود هم مهندس،مهندس به نامی بود هم کار کار بزرگی بودآرزوی هرکسی بود که توی حرم امام رضا یه یادگار ازخودش بذاره حالا این لیاقت نصیب من شده بود .

کار رو شروع کرده بودیم اما کار اصلی که سردرب ورودی بود باقی مونده بود،نمیدونم چی شد که قرار شدشیخ(مهندس وطراح رواق)  از مشهد بره البته نه برای همیشه بلکه کاری پیش اومده بود و قرار بود برای چند روزی بالای سرکار نباشه .وقتی شیخ خواست حرم رو ترک کنه رو کرد به من و گفت : معمار دست به این سردر نمیزنی تا من برگردم !

منم که به کار مهندسی شیخ اعتماد کامل داشتم باوجودیکه تعجب میکردم ولی گفتم : به روی چشم شیخ حتما وایمیسم تا شما برگردی .

کار رواق تموم شده بود و دیگه همه چیز معطل سردرب یا همون ورودی بوداما طبق دستور شیخ نباید این کار رو انجام میدادم تاخودش بیاد.شب که ازکار دست کشیدم و بعد ازانجام کارهام خواب اومدسراغم توی خواب امام رضا رو دیدم که ازم پرسید:معمار چرا کار رو تموم نمیکنی؟
جواب دادم: آقا جان شیخ امر فرمودن که اینکارو نکنم .چون میخوان خودشون بالای سراین قسمت کار باشن .
آقارو به من کردو ادامه داد: معطل شیخ نشید کار رو تمومش کنید.

صبح که بلند شدم وقتی به سردرب نگاه میکردم یاد خواب دیشب می افتادم اما چهره شیخ جلوی چشمم ظاهر میشد که با صلابت خاصی به من گفته بود: دست به ورودی نمیزنی تا خودم برگردم.

پیش خودم گفتم :خب حالا باید چیکار کرد؟ این سوال بارها اون روز توی ذهنم نقش میبست و جوابی براش نداشتم تا اینکه اون روز باخرده کاری های اطراف سپری شد و منم دست به معماری ورودی نزدم.

شب که بعد ازانجام کارهای عادی خودم به خواب رفتم دوباره توی خواب امام رضا رو بخواب دیدم که میفرمودند: معمار منتظر شیخ نباش، خودت دست به کار شو و ورودی رو تموش کن.

روز دوم رو هم با سوال دیروزم سپری میکردم اما هیچ جوابی براش پیدا نمیکردم تا اینکه شب سوم هم توی خواب امام رضا رو بخواب دیدم که این بار گویا ازمن و سردرگمی من ناراحت شده بودن . با تندی خطاب به من کردند و فرمودند :معمار مگه من نگفتم کار رو تمومش کن؟

با دستپاچگی  جواب دادم : آقاجان میخوام انجام بدم اما شیخ ناراحت میشن که از دستورشون سرپیچی کردم .

آقا فرمودند: نیازی نیست منتظر شیخ باشید کار رو تموم کنید .
صبح که بلند شدم تکلیف برام روشن شده بود.کاررو شروع کردم و به حول و قوه خدا ورودی رو هم تموش کردم اما یه سوال همیشه مثل یه پتک توی سرم به  این ور و اون ور میکوبید و ذهنمو بخودش مشغول میکرد سوالی که براش جوابی نداشتم.

میدونستم اگه شیخ برگرده واویلایی به پامیشه اما ته دلم یه ندای غریبی دلمو آروم میکرد.

....بعد ازچند روز شیخ به حرم برگشت ولی برخلاف دستورش با کار تموم شده سردرب ورودی روبرو شد .وقتی چشمش به ورودی افتاد همونطور که تصور میکردم ناراحت شد و شروع کرد به داد و بیداد که مگه نگفته بودم : من با این سردرب کار دارم نباید تمومش کنید؟

توی اون سروصدا کسی جرات جلو رفتن نداشت اما انگار یکی ازپشت منو حول میداد که برو جلو نترس .برای همین یکی یکی جمعیت کارگر رو کنار میزدم وبطرف محور این جماعت که شیخ بود حرکت میکردم اما ازصلابت شیخ ترس تووجودم فوران میزد.

قدمهام سست بود اما یکی اونا رو بلند میکردو جلوتر فرود میآوردشون....

وقتی به شیخ رسیدم هنوز تن صدای شیخ بلندبود و داشت مارو عطاب و خطاب میکرد که وقتی چشمش به من رسید دستش رو انداخت و آروم گفت: دستت درد نکنه معمار ...دستت دردنکنه اینطوری توصیه منو به گوش میگیری؟

خواستم بگم :آخه شیخ....که حرفمو برید و گفت: توکه میدونستی من برای این سردرب هزارتا طرح ونقشه ریخته بودم .توکه میدونستی و شنیدی گفتم که اینو تمومش نمیکنی تا من برگردم.پس چرا اینکارو کردی؟

درحالیکه لکنت زبون گرفته بودم گفتم : آقاامر فرمودن...

اینو که گفتم انگار آب سرد ریخته باشن روی آتیش دیدم غضب شیخ فروکش کرد و گفت : چی ؟آقا فرمودن؟! یعنی چی؟

دست شیخ رو گرفتم و باخودم بردمش گوشه ای و تمام ماجرا رو بهمراه خواب هایی که دیده بودم براشون تعریف کردم .

وقتی داشتم اینارو تعریف میکردم تمام وقت سرم پائین بود تا اینکه ماجرای خواب ها تموم شد کمی که سرم رو بالاتر گرفتم دیدم زانوهای شیخ داره میلرزه .ترسیدم سریع نگاهم رو به سمت صورت شیخ برگردوندم که باتعجب دیدم شیخ داره گریه میکنه .
پرسیدم :شیخ  چیزی شده؟

شیخ جواب داد: قربون آقا برم که گناه کارها رو هم دوست داره ...وشروع کرد دوباره گریه کردن

من که هنوز متوجه حرفش نشده بودم دوباره پرسیدم : چیزی شده شیخ یعنی چی ؟

شیخ با گوشه لباسش اشکش رو پاک کرد و گفت:  راستش من طرحی رو برای سردرب ورودی این رواق آماده کرده بودم که گناه کارهایی که بعضی از اعمال ازشون سرمیزنه بادیدن این طرح مکدر بشن و از وارد شدن به حرم منصرف بشن ومعماری این طرح طوی بود که کمتر گناه کاری میتونست وارد حرم امام هشتم بشه ولی دستور آقا نشون میده این خواست آقا نبوده ونیست و آقا کرامتش رو ازسر گناه کارها هم نمیخوان کم کنن...

اینارو میگفت و اشک میرخت و منم که تازه به جواب سوالم رسیده بودم بارون اشک ازابرچشمام سرازیر شد تا کویر خشک و بی آب و علف صورتم رو تر کنه ...
آروم بلند شدم و رو به گنبد کردم و زیرلبم زمزمه کردم" السلام علیک یاعلی بن موسی الرضا(ع) "

این شیخ کسی نبود جز بهاءالدین محمد بن‏ حسین عاملی معروف به شیخ بهائی که طراحی های وی در معماری حرم امام رضا درجریان سفر شاه عباس صفوی به مشهد عزیمت و برای بازسازی حرم رضوی که بدست غزنویان و مغولان  تخریب شده بودهمت گماشت و ازاو یادرگارهای ماندگاری بجا مانده است.
ماجرای معماری شیخ بهایی برای سردرب ورودی حرم امام رضا گوشه ای از الطاف پدرانه امام رئوف به سیه چهره گانی چون من است که درپناه آن امام غریب به طی روزگار مشغولیم .سیره زندگی امام هشتم سرشار است از چنین مواردی که برای هر طالب معرفتی درس کاملی محسوب میشود ...





بذار حرمت رو ببینم ...
موضوع: عکس
یکشنبه دوم بهمن 1390 12:05

http://www.iranvij.ir/upload/images/nmje28acry4megu74f3.jpg

هنوزم یه عاشقی هست
حرم شما نرفته
دیگه روش نمیشه جایی
بگه کربلا نرفته
قبولم کن به پابوسی
... بذار حرمت و ببینم
بذار برا یه بارم که شده
بیام پایین پات بشینم
چشمِ دل من
به گنبد طلاتِ
دست رقیه
رو سر زائراتِ
حــــــــــــــسین...





یک کربــــلایی رسید از سفر عشق...
موضوع: عکس
جمعه سی ام دی 1390 12:04

گفتمش:

کربلا
دیدن دارد
یا شنیدن
یا خواندن
یا رفتن
یا...
_دل اما گفت_
برنگشتن ...
اللهم الرزقنا....






دانی که چرا ...؟
پنجشنبه بیست و دوم دی 1390 12:18


دانی که چرا مهر جبین خاک حسین است؟

چون قبله دل پیکر صد چاک حسین است

 

دانی که چرا چوب شود قسمت آتش؟

بی حرمتیش بر لب و دندان حسین است

 

دانی که چرا آب فرات است گل آلود؟

شرمنده ز لعل لب عطشان حسین است

 

دانی که چرا کعبه حق گشته سیه پوش؟

یعنی که خدا هم عزادار حسین است





بابا دو بخش است!!!
موضوع:
سه شنبه بیستم دی 1390 12:18

میدانم بابا دو بخش است.


بخشی در صحرا و بخشی بالای نی !!!


اما اینكه عمو چند بخش دارد فقط بابا می داند !!!





چقدر شرم‌انگیزه!!!
یکشنبه هجدهم دی 1390 12:17


چقدر شرم‌انگیزه که آقا در تمام اوقات به یاد و مراقبت ما است و مشتاقانه ما را می طلبد ولی

ما در شبانه روز؛ حتی دقایقی را هم به ایشان اختصاص نداده‌ایم.


چقدر شرم‌انگیزه زمانی که در مجلسی وارد می شویم و یا به دیدار کسی می رویم سعی

می‌کنیم زیبا و آراسته جلوه نماییم؛ اما به اینکه آقا؛ چگونه ما را بپسندد و چگونه ما را

دوست داشته باشد؛

 
توجهی نکرده‌ایم و همیشه در محضرشان آلوده و زشت حضور یافتیم.

چقدر شرم‌انگیزه که ما با این همه لطف پدرانه آقا؛ ما هنوز ایشان را به عنوان یک عضو

خانواده خود نپذیرفته‌ایم، چرا که یک فرزند، به پدر خود افتخار می کند و جایش را در

شادی ها خالی می‌کند و هیچ گاه با گستاخی و بی حیایی در مقابل پدر نمی ایستد.





تو كجایی.... توكجایی....
موضوع: شعر
جمعه شانزدهم دی 1390 10:28

عصریك جمعه دلگیر،دلم گفت بگویم بنویسم

كه چراعشق به انسان نرسیده است؟

چرا آب به گلدان نرسیده است؟

چرالحظه باران نرسیده است؟

...وهركسی كه در این خشكی دوران به لبش جان نرسیده است،

به ایمان نرسیده است.

وغم عشق به پایان نرسیده است.

بگو حافظ دل خسته زشیرازبیایدبنویسدكه هنوزم كه هنوزاست،

چرایوسف گمگشته به كنعان نرسیده است؟

چراكلبه احزان به گلستان نرسیده است؟

دل عشق ترك خورد،گل زخم نمك خورد،زمین مرد،

خداوند گواه است،دلم چشم به راه است؛ ودرحسرت یك پلك نگاه است.

ولی حیف نصیبم فقط آه است و همین آه خدایا برسد كاش به جایی؛

برسد كاش صدایم به صدایی...

عصراین جمعه دلگیر وجود توكناردل هربیدل آشفته شود حس، توكجایی گل نرگس؟

به خداآه نفس های غریب توكه آغشته به حزنی است زجنس غم وماتم،

زده آتش به دل عالم وآدم

مگراین روز وشب رنگ شفق یافته درسوگ كدامین غم عظمی

به تنت رخت عزاكرده ای ای عشق مجسم كه به جای نم شبنم

بچكدخون جگردم به دم از عمق نگاهت

نكندبازشده ماه محرم كه چنین میزند آتش به دل فاطمه آهت

به فدای نخ آن شال سیاهت

به فدای رخت ای ماه بیا،صاحب این بیرق واین پرچم واین مجلس واین روضه واین بزم تویی؛

آجرك الله،عزیزدو جهان یوسف درچاه،دلم سوخته ازآه نفس های غریبت

دل من بال كبوترشده،خاكسترپرپرشده،

همراه نسیم سحری روی به فطرس معراج نفس گشته هوایی وسپس رفته به اقلیم رهایی

به همان صحن وسرایی كه شما زائرآنی

وخلاصه شود آیاكه مرا نیزبه همراه خودت زیر ركابت ببری

تابشوم كرب وبلایی؛ به خدا درهوس دیدن شش گوشه دلم تاب ندارد،

نگهم خواب ندارد شب من روزن مهتاب ندارد،

همه گویندبه انگشت اشاره:مگراین عاشق بیچاره ی دلداده ی دل سوخته ارباب ندارد؟

توكجایی؟توكجایی شده ام بازهوایی...

گریه كن گریه وخون گریه كن آری كه هرآن مرثیه را خلق شنیده ست

شمادیده ای آن راواگرطاقتتان هست كنون من نفسی روضه مقتل بنویسم؛

وخودت نیز مددكن كه قلم دركف من همچوعصا دركف موسی بشود

چون تپش موج مصیبات بلنداست.

به گستردگی ساحل نیل بلند است.

...واین بحرطویل است وببخشیداگراین مخمل خون برتن تبدارحروف است

كه این روضه ی مكشوف لهوف است.

عطش برلب عطشان لغات است وصدای تپش سطربه سطرش همگی موج مزن آب فرات است.

وارباب همه سینه زنان كشتی آرام نجات است؛

ولی حیف كه ارباب((قتیل العبرات)) است؛

ولی حیف كه ارباب ((اسیرالكربات))است؛

...ولی هنوزم كه هنوزاست حسین بن علی تشنه یاراست

وزنی محو تماشاست زبالای بلندی،

الف قامت اودال همه هستی اودركف گودال و سپس آه كه؛((الشمر...))

خدایاچه بگویم كه(( شكستند سبو را وبریدند))...

دلت تاب ندارد به خدا باخبرم میگذرم ازتپش روضه كه خود غرق عزایی،

تو خودت كرب و بلایی؛

قسمت میدهم آقا به همین روضه كه درمجلس ما نیز بیایی،

تو كجایی.... توكجایی....





(تعداد کل صفحات:54)      1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | ... |

آخرین مطالب ارسالی







Designer Mohammad Raiei And copyRights 2011