برگرفته از کتاب كشف الیقین - ترجمه آژیر ص:47
معنای اینکه حضرت علی(ع) تقسیم کنندۀ بهشت و جهنم است را در اینجا ببینید.
مرد نصرانى رو به حضرت نموده و سلام كرد و گفت: سرور من! آیا تو پیامبر خدا هستى؟
گفت: تو وصىّ پیغمبرى؟
حضرت صادق فرمود هر گاه دستورى بشما میدهیم در انجام آن تأخیر روا ندارید.
من جمعیت را گشوده پیش رفتم دو زانو در یك كنار نشستم بعمرو بن عبید گفتم آقاى دانشمند من مردى غریبم اجازه میفرمائى یك سؤال از تو بكنم گفت بگو.
گفتم تو چشم دارى.
عمرو بن عبید گفت: این چه سؤالى است.
هشام- سؤالهاى من همین طورى است.
عمرو- بپرس گر چه سؤالى احمقانه باشد.
هشام- جواب مرا بده.
عمرو- سؤال كن.
هشام- چشم دارى؟
عمرو- آرى.
با چشم چه میكنى؟
عمرو- رنگها و اشخاص را مىبینم.
هشام- بینى دارى؟
آرى؟
هشام- با آن چه میكنى.
عمرو- بوئیها را با آن استشمام میكنم
هشام- زبان دارى؟.
عمرو- آرى.
هشام- با آن چه میكنى.
عمرو- طعم و مزه اشیاء را میچشم.
گوش دارى؟
آرى.
با آن چه میكنى.
صداها را میشنوم.
آیا دست دارى؟
آرى.
با دستهایت چه میكنى؟
اشیاء را میگیرم و خشونت و زبرى آنها را تشخیص میدهم.
تو پا هم دارى؟
آرى.
با دو پایت چه میكنى؟
بوسیله آنها از این مكان بمكان دیگر میروم.
هشام- مغز و مخ دارى؟
آرى.
هشام- با آن چه میكنى.
عمرو- هر چه بر این اعضا و جوارح و حواس وارد مىشود بوسیله او تشخیص مىدهم.
هشام- مگر این اعضا و جوارح و حواس نمیتوانند ترا از مخ و مغز بىنیاز كنند.
عمرو- نه.
هشام- چرا با اینكه همه صحیح و سالم هستند.
عمرو- حواس و جوارح هر گاه در مورد چیزى تردید داشته باشند آن را میبویند یا مىبینند و یا میچشند و یا میشنوند و یا لمس میكنند آنگاه بمغز میدهند مغز یقین را بوجود مىآورد و شك را از میان بر میدارد.
هشام- پس خداوند قلب را براى رفع تردید و شك جوارح قرار داده.
عمرو- آرى.
هشام- اگر مغز نباشد كار حواس و جوارح كامل نمیشود؟
عمرو- صحیح است.
هشام- پس معلوم مىشود خداوند عزیز اعضا و حواس ترا وانگذاشته براى آنها راهنمائى قرار داده كه تصحیح مطالب را نماید و یقین را بوجود آورد و تردید را از میان ببرد.
اما بعقیده تو این مردم را در سرگردانى و شك و اختلاف واگذاشته و امام و پیشوائى قرار نداده كه رفع تردید و اختلاف از آنها بنماید.
اما براى اعضا و جوارح تو راهنما قرار داده كه رفع شك و تردید نماید.
عمرو- سكوت كرد و هیچ نگفت پس از چند دقیقه رو بجانب هشام نموده گفت تو هشام هستى؟
هشام- نه.
عمرو- با او نشستهاى و مصاحبت داشتهاى.
هشام- نه.
پس تو اهل كجائى.
هشام- از اهالى كوفه هستم.
تو همان هشام هستى.
در این موقع مرا پیش برد و در جاى خود نشاند تا وقتى من آنجا نشسته بودم سخن نگفت.
حضرت صادق علیه السّلام از شنیدن جریان خندیده فرمود چه كسى بتو این مطالب را آموخت، عرضكردم بزبانم جارى شد.
1-زنی را دیدم که او را به موهایش آویزان کرده بودند ، و مغز سرش می جوشید.
2-زنی را دیدم که به زبانش آویزان بود ، و حمیم در حلق او می ریختند.
3-زنی را دیدم که گوشت بدنش را می خورد و آتش از زیر آن زبانه می کشید.
5-زنی را دیدم که به دو پستانش آویزان شده بود.
6-زنی را دیدم کر و کور و لال ، در حالی که در تابوتی از آتش ، مغز سرش از دماغش خارج میشد و بدن او به صورت جذام و برص می بود.
9-زنی را دیدم که صورت و دستهایش آتش گرفته ، در حالی که روده هایش را میخورد.
10-زنی را دیدم که سرش سر خوک و بدن او بدن الاغ ، و بر او هزار هزار انواع عذاب بود.
11-زنی دیدم به صورت سگ که آتش از عقب او خارج میشد و ملائکه با گرز آهنین از آتش بر سر و بدنش می کوبند.
رسول خدا (ص) فرمود :
آن زنی که او را به موهایش آویزان کرده بودند ، برای این بود که موهایش را از مردان نامحرم نمی پوشانید.
آن زنی که به زبانش آویزان بود ، برای این بود که شوهرش را با زبانش اذیت میکرد.
اما آن زنی که گوشت بدنش را می خورد ، بدنش را برای مردم زینت میکرد.
آن زنی که به پاهایش آویزان بود برای اینکه از خانه بدون اجازه شوهرش خارج میشد.
اما آن زنی که کر و لال بود از راه زنا بچه دار میشد و به شوهرش نسبت می داد.
آن زنی که صورت و بدنش را با قیچی جدا می کردند ، خود را بر مردان عرضه میکرد.
به گزارش شیعه آنلاین، حجةالإسلام و المسلمین «شیخ حسین انصاریان» سخنران سرشناس حسینیه همدانی های مقیم تهران در خاطرهای در مورد جهان پهلوان تختی، چنین گفت: پهلوان تختی بچ? خانی آباد بود. چند سالی که در آن جا منبر میرفتم، وی همراه خانوادهاش پای منبرم میآمدند. خود من نیز گاه گاهی به زورخانه میرفتم. بدین ترتیب به مرور زمان با هم آشنا شده بودیم.
«شیخ حسین انصاریان» میافزاید: عللی برای کشته شدن او ذکر میکنند. برای مثال روزی به بازار رفته بودم، از جلوی مغازه آقای شکوهی، پدر یکی از دوستان هم دورهای مدرسهام، رد میشدم. مرا صدا زد و خواست تا با هم چای بخوریم. ایشان سید بزرگواری بود و مغاز? چای فروشی داشت. صحبت از تختی شد. او گفت که "زمانی وقتی تختی این جا بود، من به او گفتم پهلوان باید حواست خیلی جمع باشد. من میترسم با دو سه برنامهای که داری به مشکلی بر بخوری و خدای ناکرده کار دست خودت دهی. یکی ارتباط با سید محمود طالقانی است، دیگری عضویت در جبهه ملی و بالاخره محبوبیتی که در بین مردم داری".
سخنران سرشناس حسینیه همدانیهای مقیم تهران در ادامه خاطره خود افزود: مرحوم غلامرضا تختی در بین مردم خیلی عزیز و پرطرفدار بود. در زلزل? بویین زهرا، برای جمع آوری کمکهای مردمی از طرف دولت چادرهایی برپا شده بود، اما مردم به آنها توجه چندانی نمیکردند. یک مرتبه آقای تختی وسط سبزه میدان بازار، بلند فریاد زد: "ای مردم، کمک کنید." با ندای آن رادمرد، سیل کمکهای مردمی سرازیر و انبوهی از انواع و مایحتاج زلزله زدگان وسط میدان جمع شد.
شیخ حسین در ادامه گفت: یک بار نیز در باشگاهی در نزدیکی پارک شهر، مجلسی برپا و شاهپور غلامرضا، برادر شاه، دعوت بوده است. وقتی وارد میشود، مردم توجهی نمیکنند و استقبالی از او به عمل نمیآورند. دقایقی بعد، غلامرضا تختی وارد میشود. مردم همه سرپا میایستند و کف مرتبی برایش میزنند و با سر دادن شعارهایی ابراز احساسات میکنند. بدین ترتیب شاهپور غلامرضا خیلی کوچک میشود و پیش روی مردم احساس خواری و ذلت میکند. چندی بعد،
«شیخ حسین انصاریان» در پایان خاطرات خود گفت: در محل? خانی آباد در مجلس ختم او شرکت کردم. مراسم به آرامی برگزار شد، اما در مجلس شب هفت او که در ابن بابویه برگزار شد، از اقشار مختلف مردمی، همه شرکت داشتند، بخصوص انقلابیون و ملیگراها که در تضاد با حکومت بودند.
جزیره بسیار کوچک بود و تنها قسمت کمی از آن سرسبز بود و باقی آنرا زمینی خشک و بایر فراگرفته بود . مسافر اول به دومین مرد نجات یافته پیشنهادی داد بدین منوال که با هم اقدام به دعا نموده و در صورت اجابت دعای هر یک از آنها ، او حاکم جزیره شده و میتواند آنرا به دلخواه خود بین دو نفر تقسیم کند ، چرا که معلوم خواهد شد ارج و قرب وی نزد خدا بیشتر از دیگری خواهد بود
هر دو موافقت کرده و شروع به دعا نمودند و اولین چیزی را که خواستند ، غذا بود . فردای همانروزکه شروع به جستجو در جزیره کردند و در همین اثنا مسافر اولی که پیشنهاد را داده بود ، درختی کوچک را یافت که دارای میوه های نسبتا خوبی بود.
او با شادی فریاد زد که : " خدا دعای مرا اجابت نموده است و من میتوانم این جزیره را مطابق میل خود تقسیم میکنم . " بنابراین قسمت سرسبز جزیره را که درخت میوه نیز آنجا قرار داشت به خود اختصاص داده تا هر زمان که گرسنه شد از آن تناول نماید و قسمت خالی و خشک جزیره را به مسافر دوم بخشید . همچنین جیره غذائی بسیارمختصری برای مسافر دیگر جزیره تعیین کرد.
مسافر اول پاسخ داد : " شریکم ؟ .... او که همراهمه . " منظورش ، خانمش بود.
در همین فکر بود که آن صدای آسمانی دوباره و با لحنی سرزنش آمیز او را خطاب کرد و گفت : " منظورم رفیقته که در جزیره تنهایش گذاشتی ، او تنها کسی بود که دعایش اجابت شد ! ".
(تعداد کل صفحات:5)
1 |
2 |
3 |
4 |
5 |