فــــرج نزدیک است...
اللهم عجل لولیک الفرج

یا مولا علی ابن ابیطالب(ع)
یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389 20:42

اخطب خوارزم- از عبد اللَّه بن مسعود روایت مى‏كند كه: پیامبر (ص) فرمود: چون خداوند تبارك و تعالى آدم را بیافرید و از روح خود در او دمید آدم عطسه كرد و در پى آن گفت: ستایش از آن خداست. پس خدا بدو وحى كرد كه: بنده‏ام مرا ستودى، به عزّت و جلالم سوگند اگر نمى‏بود دو بنده‏اى كه مى‏خواهم در دنیا بیافرینمشان تو را نمى‏آفریدم.


عرض كرد: بار خدایا! آیا آن دو از من خواهند بود؟ فرمود: آرى، اى آدم، سرت را بالا گیر و ببین. آدم سر خویش بالا گرفت كه ناگه بر عرش چنین نگاشته یافت: نیست خدایى مگر اللَّه، محمّد پیامبر رحمت و على برپاكننده حجّت است و هر كه حقّ على را بشناسد پاك و پاكیزه گردد و آن كه حقّش را انكار كند ملعون خواهد بود و زیانكار. به عزّتم سوگند خوردم هر آن كس را كه از او فرمان برد به فردوسش درآورم گرچه مرا عصیان كند، و به عزّتم سوگند خوردم هر كه از فرمان او سر برتابد به دوزخش كشم گرچه از من فرمان برد.


برگرفته از کتاب   كشف الیقین - ترجمه آژیر  ص:47


معنای اینکه حضرت علی(ع) تقسیم کنندۀ بهشت و جهنم است را در اینجا ببینید.




» نوشته شده توسط: منتظر فرج | لینک ثابت | نظرات ( )

امیرالمومنین علی ابن ابیطالب(ع) و مرد نصرانی
یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389 12:42

حضرت امیر المؤمنین علیه السلام، بعد از جنگ نهروان كه با خوارج انجام داد به مسجد براثا رسید. و در آنجا با یارانش- كه حدود صد هزار نفر مى‏شدند- مشغول نماز شد. یكى از یاران جابر بن عبد اللَّه انصارى بود. جابر گوید:


مردى نصرانى از صومعه خود بیرون آمد و گفت:


سردار و فرمانده این سپاه كیست؟ ما اشاره به حضرت كردیم و گفتیم: ایشان فرمانده و سردار ما هستند.


مرد نصرانى رو به حضرت نموده و سلام كرد و گفت: سرور من! آیا تو پیامبر خدا هستى؟


حضرت فرمود: نه، پیغمبر صلّى اللَّه علیه و آله و سلم كه سیّد و سرور من بود، از دنیا رفته است.


گفت: تو وصىّ پیغمبرى؟


فرمود: آرى، بنشین. از چه رو این سؤالها را مى‏كنى؟


مرد نصرانى عرض كرد: من این صومعه را در این محل- كه‏ براثا است- بنا كرده‏ام، چون در كتاب آسمانى خوانده‏ام كه در این محل، جمعیت زیادى با پیغمبر و یا وصىّ پیغمبر نماز مى‏خوانند. و اكنون آمده‏ام تا مسلمان شوم. سپس اسلام آورد و همراه ما روانه كوفه شد.


امیر المؤمنین علیه السلام به او فرمود: چه كسى در اینجا نماز خوانده است؟


گفت: عیسى بن مریم علیه السلام و مادرش در اینجا نماز خوانده‏اند.


امیر المؤمنین فرمود: آیا مى‏خواهى به تو خبر دهم چه كَس دیگرى در اینجا نماز خوانده است؟! گفت: آرى.


حضرت فرمود: ابراهیم خلیل علیه السلام .


برگرفته از کتاب: گلچین صدوق، جلد‏صفحه: 148 و 147




» نوشته شده توسط: منتظر فرج | لینک ثابت | نظرات ( )

اثبات ولایت مولاعلی (علیه السلام) با سؤالاتی بسیار ساده
جمعه بیستم فروردین 1389 21:07

اكمال الدین و امالى صدوق: یونس بن یعقوب گفت گروهى از اصحاب حضرت صادق علیه السّلام خدمت آن جناب بودند كه هشام بن حكم و حمران بن اعین و مؤمن طاق و هشام ابن سالم و طیار از آن جمله بشمار مى‏آمدند هشام بن حكم هنوز جوانى بود.

حضرت صادق علیه السّلام باو فرمود هشام جریان مناظره خود را با عمرو بن عبید برایم نقل نمیكنى كه چگونه او را مجاب كردى؟! عرضكرد: آقا من از شما خجالت میكشم و در مقابل شما نمیتوانم زبان درازى كنم عظمت مقام شما مرا مانع است از سخن گفتن.

حضرت صادق فرمود هر گاه دستورى بشما میدهیم در انجام آن تأخیر روا ندارید.

هشام گفت شنیدم عمرو بن عبید در مسجد بصره مى‏نشیند و مردم را گرد خود جمع میكند و آنها را گمراه مى‏نماید خیلى بر من دشوار آمد بالاخره بجانب بصره رهسپار شدم و روز جمعه‏اى بود كه وارد بصره شدم و به مسجد رفتم.گروه زیادى در مسجد اجتماع داشتند عمرو بن عبید كه پارچه‏اى پشمین و سیاه رنگ بر كمر بسته بود و یك پارچه نیز بر شانه داشت در میان جمع نشسته بود مردم از او سؤال میكردند.

من جمعیت را گشوده پیش رفتم دو زانو در یك كنار نشستم بعمرو بن عبید گفتم آقاى دانشمند من مردى غریبم اجازه میفرمائى یك سؤال از تو بكنم گفت بگو.

گفتم تو چشم دارى.

عمرو بن عبید گفت: این چه سؤالى است.

هشام- سؤالهاى من همین طورى است.

عمرو- بپرس گر چه سؤالى احمقانه باشد.

هشام- جواب مرا بده.

عمرو- سؤال كن.

هشام- چشم دارى؟

عمرو- آرى.

با چشم چه میكنى؟

عمرو- رنگ‏ها و اشخاص را مى‏بینم.

هشام- بینى دارى؟

آرى؟

هشام- با آن چه میكنى.

عمرو- بوئی‏ها را با آن استشمام میكنم‏

هشام- زبان دارى؟.

عمرو- آرى.

هشام- با آن چه میكنى.

عمرو- طعم و مزه اشیاء را میچشم.

گوش دارى؟

آرى.

با آن چه میكنى.

صداها را میشنوم.

آیا دست دارى؟

آرى.

با دستهایت چه میكنى؟

اشیاء را میگیرم و خشونت و زبرى آنها را تشخیص میدهم.

تو پا هم دارى؟

آرى.

با دو پایت چه میكنى؟

بوسیله آن‏ها از این مكان بمكان دیگر میروم.

 هشام- مغز و مخ دارى؟

آرى.

هشام- با آن چه میكنى.

عمرو- هر چه بر این اعضا و جوارح و حواس وارد مى‏شود بوسیله او تشخیص مى‏دهم.

هشام- مگر این اعضا و جوارح و حواس نمیتوانند ترا از مخ و مغز بى‏نیاز كنند.

عمرو- نه.

هشام- چرا با اینكه همه صحیح و سالم هستند.

عمرو- حواس و جوارح هر گاه در مورد چیزى تردید داشته باشند آن را می‏بویند یا مى‏بینند و یا میچشند و یا میشنوند و یا لمس میكنند آنگاه بمغز میدهند مغز یقین را بوجود مى‏آورد و شك را از میان بر میدارد.

هشام- پس خداوند قلب را براى رفع تردید و شك جوارح قرار داده.

عمرو- آرى.

هشام- اگر مغز نباشد كار حواس و جوارح كامل نمیشود؟

عمرو- صحیح است.

هشام- پس معلوم مى‏شود خداوند عزیز اعضا و حواس ترا وانگذاشته براى آنها راهنمائى قرار داده كه تصحیح مطالب را نماید و یقین را بوجود آورد و تردید را از میان ببرد.

اما بعقیده تو این مردم را در سرگردانى و شك و اختلاف واگذاشته و امام و پیشوائى قرار نداده كه رفع تردید و اختلاف از آنها بنماید.

اما براى اعضا و جوارح تو راهنما قرار داده كه رفع شك و تردید نماید.

عمرو- سكوت كرد و هیچ نگفت پس از چند دقیقه رو بجانب هشام نموده گفت تو هشام هستى؟

هشام- نه.

عمرو- با او نشسته‏اى و مصاحبت داشته‏اى.

هشام- نه.

پس تو اهل كجائى.

هشام- از اهالى كوفه هستم.

تو همان هشام هستى.

در این موقع مرا پیش برد و در جاى خود نشاند تا وقتى من آنجا نشسته بودم سخن نگفت.

حضرت صادق علیه السّلام از شنیدن جریان خندیده فرمود چه كسى بتو این مطالب را آموخت، عرضكردم بزبانم جارى شد.

فرمود: هشام بخدا قسم این مطالب در صحف ابراهیم و موسى نوشته است.

بخش امامت-ترجمه جلد هفتم بحار الانوار    ج1   ص7و8و9و10




» نوشته شده توسط: منتظر فرج | لینک ثابت | نظرات ( )

خانم ها حتما و آقایان در صورت نیاز،این مطلب را بخوانند
جمعه بیستم فروردین 1389 20:59

مولا علی (ع) می فرمایند : من و فاطمه به محضر مبارک رسول خدا (ص) مشرف شدیم و او را در حالی که شدیدا گریه میکرد مشاهده نمودیم به او گفتم : پدر و مادرم به فدایت ، چه چیزی شما را به گریه واداشته است ؟ حضرت فرمود : ای علی در شب معراج که به آسمان رفتم ، زنان امت خود را در عذاب شدید دیدم به طوری که آنها را نشناختم . از همین رو برای آنچه از شدت عذاب آنها دیدم گریان هستم بعد فرمود :

1-زنی را دیدم که او را به موهایش آویزان کرده بودند ، و مغز سرش می جوشید.

2-زنی را دیدم که به زبانش آویزان بود ، و حمیم در حلق او می ریختند.

3-زنی را دیدم که گوشت بدنش را می خورد و آتش از زیر آن زبانه می کشید.

4-زنی را دیدم که دو پایش به دستهایش بسته و بر او مارها و عقربها مسلط بودند.

5-زنی را دیدم که به دو پستانش آویزان شده بود.

6-زنی را دیدم کر و کور و لال ، در حالی که در تابوتی از آتش ، مغز سرش از دماغش خارج میشد و بدن او به صورت جذام و برص می بود.

7-زنی را دیدم که به دو پایش آویزان کرده اند ، در حالی که در تنوری از آتش بود.

8-زنی را دیدم که گوشت بدنش را از قسمت جلو و عقب به وسیله قیچیهائی از آتش جدا می کردند.

9-زنی را دیدم که صورت و دستهایش آتش گرفته ، در حالی که روده هایش را میخورد.

10-زنی را دیدم که سرش سر خوک و بدن او بدن الاغ ، و بر او هزار هزار انواع عذاب بود.

11-زنی دیدم به صورت سگ که آتش از عقب او خارج میشد و ملائکه با گرز آهنین از آتش بر سر و بدنش می کوبند.

بعد حضرت فاطمه (س) خطاب به پدر بزرگوارش فرمود : به من بگو که این زنان عمل و روششان چه بود که خداوند چنین عذابی را برای آنان مقرر فرموده است ؟

رسول خدا (ص) فرمود :

آن زنی که او را به موهایش آویزان کرده بودند ، برای این بود که موهایش را از مردان نامحرم نمی پوشانید.

آن زنی که به زبانش آویزان بود ، برای این بود که شوهرش را با زبانش اذیت میکرد.

اما آن زنی که گوشت بدنش را می خورد ، بدنش را برای مردم زینت میکرد.

آن زنی که به پاهایش آویزان بود برای اینکه از خانه بدون اجازه شوهرش خارج میشد.

اما آن زنی که به دو پستانش آویزان بود ، از همبستر شدن با شوهرش خود داری میکرد.

آن زنی که پاهایش به دستهایش بسته بود و مارها و عقربها بر او مسلط بودند ، برای اینکه از آبی که نجس و آلوده بود برای وضوء و شست وشوی استفاده می کرده و رعایت پاکی و نجسی را نمی نموده است. و همچنین با لباس نجس و کثیف بوده و پس از جنابت و حیض غسل انجام نمی کرد و در نمازش سستی میکرد.

اما آن زنی که کر و لال بود از راه زنا بچه دار میشد و به شوهرش نسبت می داد.

آن زنی که صورت و بدنش را با قیچی جدا می کردند ، خود را بر مردان عرضه میکرد.

اما آن زنی که صورت و بدنش می سوخت ، در حالی که روده هایش را می خورد برای اینکه واسطه عمل منافی عفت بود.

آن زنی که سرش سر خوک و بدنش بدن الاغ بود سخن چین و دروغگو بود.

آن زنی که بصورت سگ بود به خاطر آنکه در دنیا آوازه خوان و حسود بود.

 

آنگاه رسول خدا (ص) فرمود : وای بر زنی که شوهرش را ناراحت کند ، و سعادتمند آن زنی است که شوهرش از او راضی باشد.

عیون الاخبار الرضا جلد 1 صفحه 249  ، بحارالانوار جلد 103 صفحه  




» نوشته شده توسط: منتظر فرج | لینک ثابت | نظرات ( )

وقتی شیخ حسین انصاریان به زورخانه می‌رفت
پنجشنبه نوزدهم فروردین 1389 20:21



به گزارش شیعه آنلاین، حجةالإسلام و المسلمین «شیخ حسین انصاریان» سخنران سرشناس حسینیه همدانی ‌های مقیم تهران در خاطره‌ای در مورد جهان پهلوان تختی، چنین گفت: پهلوان تختی بچ? خانی آباد بود. چند سالی که در آن جا منبر می‌رفتم، وی همراه خانواده‌اش پای منبرم می‌آمدند. خود من نیز گاه گاهی به زورخانه می‌رفتم. بدین ترتیب به مرور زمان با هم آشنا شده بودیم.

«شیخ حسین انصاریان» می‌افزاید: عللی برای کشته شدن او ذکر می‌کنند. برای مثال روزی به بازار رفته بودم، از جلوی مغازه آقای شکوهی، پدر یکی از دوستان هم دوره‌ای مدرسه‌ام، رد می‌شدم. مرا صدا زد و خواست تا با هم چای بخوریم. ایشان سید بزرگواری بود و مغاز? چای فروشی داشت. صحبت از تختی شد. او گفت که "زمانی وقتی تختی این جا بود، من به او گفتم پهلوان باید حواست خیلی جمع باشد. من می‌ترسم با دو سه برنامه‌ای که داری به مشکلی بر بخوری و خدای ناکرده کار دست خودت دهی. یکی ارتباط با سید محمود طالقانی است، دیگری عضویت در جبهه ملی و بالاخره محبوبیتی که در بین مردم داری".

سخنران سرشناس حسینیه همدانی‌های مقیم تهران در ادامه خاطره خود افزود: مرحوم غلامرضا تختی در بین مردم خیلی عزیز و پرطرفدار بود. در زلزل? بویین زهرا، برای جمع آوری کمک‌های مردمی از طرف دولت چادرهایی برپا شده بود، اما مردم به آنها توجه چندانی نمی‌کردند. یک مرتبه آقای تختی وسط سبزه میدان بازار، بلند فریاد زد: "ای مردم، کمک کنید." با ندای آن رادمرد، سیل کمک‌های مردمی سرازیر و انبوهی از انواع و مایحتاج زلزله زدگان وسط میدان جمع شد.

شیخ حسین در ادامه گفت: یک بار نیز در باشگاهی در نزدیکی پارک شهر، مجلسی برپا و شاهپور غلامرضا، برادر شاه، دعوت بوده است. وقتی وارد می‌شود، مردم توجهی نمی‌کنند و استقبالی از او به عمل نمی‌آورند. دقایقی بعد، غلامرضا تختی وارد می‌شود. مردم همه سرپا می‌ایستند و کف مرتبی برایش می‌زنند و با سر دادن شعارهایی ابراز احساسات می‌کنند. بدین ترتیب شاهپور غلامرضا خیلی کوچک می‌شود و پیش روی مردم احساس خواری و ذلت می‌کند. چندی بعد،

«شیخ حسین انصاریان» در پایان خاطرات خود گفت: در محل? خانی آباد در مجلس ختم او شرکت کردم. مراسم به آرامی برگزار شد، اما در مجلس شب هفت او که در ابن بابویه برگزار شد، از اقشار مختلف مردمی، همه شرکت داشتند، بخصوص انقلابیون و ملی‌گراها که در تضاد با حکومت بودند.




» نوشته شده توسط: منتظر فرج | لینک ثابت | نظرات ( )

علامه جعفری و زیباترین دختر دنیا
موضوع: داستان
دوشنبه شانزدهم فروردین 1389 13:46

از علامه جعفری می پرسند چی شد که به این کمالات رسیدی ؟!

ایشان در جواب خاطره ای از دوران طلبگی تعریف میکنن و اظهار میکنند که هر چه دارند از کراماتی ست که بدنبال این امتحان الهی نصیبشان شدهما در نجف در مدرسه صدر اقامت داشتیم . خیلی مقید بودیم که ، در جشن ها و ایام سرور ، مجالس جشن بگیریم ، و ایام سوگواری را هم ، سوگواری می گرفتیم ، یک شبی مصادف شده بود با ولادت حضرت فاطمه زهرا (س) اول شب نماز مغرب و عشا می خواندیم و یک شربتی می خوردیم آنگاه با فکاهیاتی مجلس جشن و سرور ترتیب می دادیم . یک آقایی بود به نام آقا شیخ حیدر علی اصفهانی ، که نجف آبادی بود ، معدن ذوق بود . او که ، می آمد من به الکفایه ، قطعا به وجود می آمد جلسه دست او قرار می گرفت .

آن ایام مصادف شده بود با ایام قلب الاسد (۱۰ الی ۲۱ مرداد ) که ما خرما پزان می گوییم نجف با ۲۵ و یا ۳۵ درجه خیلی گرم می شد . آنسال در اطراف نجف باتلاقی درست شده بود و پشه های بوجود آمده بود که ، عربهای بومی را اذیت می کرد ما ایرانیها هم که ، اصلا خواب و استراحت نداشتیم . آنسال آنقدر گرما زیاد بود که ، اصلا قابل تحمل نبود نکته سوم اینکه حجره من رو به شرق بود . تقریبا هم مخروبه بود . من فروردین را در آنجا بطور طبیعی مطالعه می کردم و می خوابیدم . اردیبهشت هم مقداری قابل تحمل بود ولی دیگر از خرداد امکان استفاده از حجره نبود . گرما واقعا کشنده بود ، وقتی می خواستم بروم از حجره کتاب بردارم مثل این بود که وردست نان را از داخل تنور بر می دارم ، در اقل وقت و سریع !

با این تعاریف این جشن افتاده بود به این موقع ، در بغداد و بصره و نجف ، گرما ، تلفات هم گرفته بود ، ما بعد از شب نشستیم ، شربت هم درست شد ، آقا شیخ حیدر علی اصفهانی که ، کتابی هم نوشته بنام « شناسنامه خر » آمد. مدیر مدرسه مان ، مرحوم آقا سید اسماعیل اصفهانی هم آنجا بود ، به آقا شیخ علی گفت : آقا شب نمی گذره ، حرفی داری بگو ، ایشان یک تکه کاغذ روزنامه در آورد .

عکس یک دختر بود که ، زیرش نوشته بود « اجمل بنات عصرها » « زیباترین دختر روزگار » گفت : آقایان من درباره این عکس از شما سوالی می کنم . اگر شما را مخیر کنند بین اینکه با این دختر بطور مشروع و قانونی ازدواج کنیداز همان اولین لحظه ملاقات عقد جاری شود و حتی یک لحظه هم خلاف شرع نباشد – و هزار سال هم زندگی کنید . با کمال خوشرویی و بدون غصه ، یا اینکه جمال علی (ع) را مستحبا زیارت و ملاقات کنید . کدام را انتخاب می کنید .

سوال خیلی حساب شده بود . طرف دختر حلال بود و زیارت علی (ع) هم مستحبی . گفت آقایان واقعیت را بگویید . جا نماز آب نکشید ، عجله نکنید ، درست جواب دهید. اول کاغذ را مدیر مدرسه گرفت و نگاه کرد و خطاب به پسرش که در کنارش نشسته بود با لهجه اصفهانی گفت : سید محمد! ما یک چیزی بگوئیم نری به مادرت بگوئی ها؟معلوم شد نظر آقا چیست؟ شاگرد اول ما نمره اش را گرفت! همه زدند زیر خنده. کاغذ را به دومی دادند. نگاهی به عکس کرد و گفت: آقا شیخ علی، اختیار داری، وقتی آقا (مدیر مدرسه) اینطور فرمودند مگر ما قدرت داریم که خلافش را بگوئیم. آقا فرمودند دیگه! خوب در هر تکه خنده راه می افتاد. نفر سوم گفت : آقا شیخ حیدر این روایت از امام علی (ع) معروف است که فرموده اند « یا حارث حمدانی من یمت یرنی » (ای حارث حمدانی هر کی بمیرد مرا ملاقات می کند) پس ما انشاالله در موقعش جمال علی (ع) را ملاقات می کنیم! باز هم همه زدند زیر خنده، خوب ذوق بودند. واقعا سوال مشکلی بود. یکی از آقایان گفت : آقا شیخ حیدر گفتی زیارت آقا مستحبی است؟ گفتی آن هم شرعی صد در صد؟ آقا شیخ حیدر گفت : بلی گفت : والله چه عرض کنم (باز هم خنده حضار ) نفر پنجم من بودم. این کاغذ را دادند دست من. دیدم که نمی توانم نگاه کنم، کاغذ را رد کردم به نفر بعدی، گفتم : من یک لحظه دیدار علی (ع) را به هزاران سال زناشویی با این زن نمی دهم. یک وقت دیدم یک حالت خیلی عجیبی دست داد. تا آن وقت همچو حالتی ندیده بودم. شبیه به خواب و بیهوشی بلند شدم. اول شب قلب الاسد وارد حجره ام شدم، حالت غیر عادی، حجره رو به مشرق دیگر نفهمیدم، یکبار به حالتی دست یافتم. یک دفعه دیدم یک اتاق بزرگی است یک آقایی نشسته در صدر مجلس، تمام علامات و قیافه ای که شیعه و سنی درباره امام علی (ع) نوشته در این مرد موجود است. یک جوانی پیش من در سمت راستم نشسته بود. پرسیدم این آقا کیست؟ گفت : این آقا خود علی (ع) است، من سیر او را نگاه کردم. آمدم بیرون، رفتم همان جلسه، کاغذ رسیده دست نفر نهم یا دهم، رنگم پریده بود. نمی دانم شاید مرحوم شمس آبادی بود خطاب به من گفت : آقا شیخ محمد تقی شما کجا رفتید و آمدید؟ نمی خواستم ماجرا را بگویم، اگر بگم عیششون بهم می خوره، اصرار کردند و من بالاخره قضیه را گفتم و ماجرا را شرح دادم، خیلی منقلب شدند. خدا رحمت کند آقا سید اسماعیل ( مدیر ) را خطاب به آقا شیخ حیدر گفت : آقا دیگر از این شوخی ها نکن، ما را بد آزمایش کردی. این از خاطرات بزرگ زندگی من است».

منبع: سایت علمی دانشجویان ایران




» نوشته شده توسط: منتظر فرج | لینک ثابت | نظرات ( )

معجزه دعا
موضوع: داستان
شنبه هفتم فروردین 1389 17:27

یک کشتی مسافربری گرفتارتوفان گردید و غرق شد  . تنها دو مرد از آن کشتی جان سالم بدر برده و با رنج و تقلای زیادی خود را به جزیره ای کوچک و متروک رساندند . بعد از چند ساعت که حالشان کمی بهتر شد ، شروع به جستجو پیرامون خود پرداخته  و بزودی دریافتند که برای ادامه زندگی و یا نجات از آن وضع فلاکت بار ، تنها چاره ای که دارند ، دعاست

جزیره بسیار کوچک بود و تنها قسمت کمی از آن سرسبز بود و باقی آنرا زمینی خشک و بایر فراگرفته بود .  مسافر اول به دومین مرد نجات یافته پیشنهادی داد بدین منوال که با هم اقدام به  دعا نموده و در صورت اجابت دعای هر یک از آنها ، او حاکم  جزیره شده و میتواند آنرا به دلخواه خود بین دو نفر تقسیم کند ، چرا که معلوم خواهد شد ارج و قرب وی نزد خدا بیشتر از دیگری خواهد بود

هر دو موافقت کرده و شروع به دعا نمودند و اولین چیزی را که خواستند ، غذا بود .  فردای همانروزکه  شروع به جستجو در جزیره کردند  و در همین اثنا  مسافر اولی که پیشنهاد  را داده بود ، درختی کوچک  را یافت که دارای میوه های نسبتا خوبی بود.

او با شادی فریاد زد که : " خدا دعای مرا اجابت نموده است و من میتوانم این جزیره را مطابق میل خود تقسیم میکنم . "  بنابراین  قسمت سرسبز جزیره را که درخت میوه  نیز آنجا قرار داشت به خود اختصاص داده تا هر زمان که گرسنه شد از آن تناول نماید و قسمت خالی و خشک جزیره را به مسافر دوم بخشید . همچنین  جیره غذائی بسیارمختصری برای مسافر دیگر جزیره تعیین کرد.

یک هفته بر همین منوال گذشت .  مسافر اول ، اینبار که بشدت احساس تنهائی میکرد ، دست به دعا برداشت و تصمیم گرفت از خدا تقاضای یک همسر نماید .  از قضا ، فردای همانروز کشتی دیگری در آن حوالی غرق شد و یک زن شنا کنان خود را به جزیره و درست به  قسمتی که -  متعلق به مسافر اول بود - رساند و طرف دیگر همچنان خالی بود.

بزودی مسافر اول دریافت که برای خود و همسرش ، سرپناه ، پوشاک و غذای بیشتری نیاز خواهد داشت ، لذا مجددا اقدام به دعا نمود و با تعجب دید که فردای همانروز تمامی درخواستهای او اجابت گردید  و هر آنچه خواسته بود به یکباره فراهم شده است . این درحالی بود که طرف دیگر جزیره همچنان خالی مانده بود.

سرانجام مسافر اول از زندگی کردن در آن جزیره آنچنان خسته شد که دست به دعا برداشت و طلب نجات از آن جزیره متروک را نمود . بازهم دعایش مستجاب شد و درست فردای همانروز با تعجب دید که یک کشتی در نزدیکی ساحل جزیره و درست در کناره قسمتی که به  وی متعلق بود ،  لنگر انداخته است.

او بلافاصله دست همسرش را گرفته و همچنانکه کشتی  داخل میشد به مسافر دوم که بیحال در گوشه جزیره افتاده و به خواب عمیقی فرو رفته بود ، توجهی نکرد  و پیش خود گفت : "  اگر این شخص پیش خدا ارزشی داشت حداقل یکی از دعاهای او نیز برآورده میشد  . "  بنابراین او را به حال خود گذاشته و سوار بر کشتی شد.

درست در لحظه ای که کشتی داشت جزیره را ترک میکرد ، ندایی آسمانی بگوشش رسید که : " چرا شریک خودت  را در اینجا تنها میگذاری ؟ ! ".

مسافر اول پاسخ داد : " شریکم ؟ .... او که همراهمه  .  "  منظورش ،  خانمش بود.

در همین فکر بود که آن صدای آسمانی دوباره و با لحنی سرزنش آمیز او را خطاب کرد و گفت : " منظورم رفیقته که در جزیره تنهایش گذاشتی ، او تنها کسی بود که دعایش اجابت شد ! ".

مسافر اول که بشدت متعجب شده بود ،  از کشتی پیاده شده و به شتاب نزد رفیقش رفت و او را از خواب بیدار کرد و گفت : " ببینم مگر تو چه دعائی میخواندی که حالا بایستی من بدهکارت بشم ؟ ".

رفیق او با بیحالی و در حالی که چشمانش را بزحمت میتوانست بگشاید  با صدای ضعیفی گفت : " من فقط یک جمله دعا  میکردم و آن این بود که  خدایا تمامی خواستهای دوستم را استجابت کن ".   




» نوشته شده توسط: منتظر فرج | لینک ثابت | نظرات ( )

(تعداد کل صفحات:5)      1 | 2 | 3 | 4 | 5 |

آخرین مطالب ارسالی







Designer Mohammad Raiei And copyRights 2011