امام
باقر(سلام الله علیه)میفرماید:آن حضرت به بقیع میرفت و آن قدر جانسوز
مرثیه میخواند که مروان با آن قساوت قلب گریه میکرد(مقاتل الطالبین ص56 و
بحارالانوار ج 45 ص 40) منم که سایه نشین و جود مولایم کنیز خانه غم ؛ خاک پای زهرایم منم که خانـــه به دوش غــم علی هستم منم که همقدم محنت ولی هستم منم که شاهد زخم شکسته ابرویم انیس گریه به یاس شکسته پهلویم منم که شاهد خون لب حسن بودم منم که بوده دلم صبح و شام با زینب منم میان همه ؛ هم کلام با زینب منم که سوگ گلستان و باغبان دارم به سینه زخم غم کربلائیان دارم منم که ظهر عطش را نمی برم از یاد چهار لاله بی سر ز من به خاک افتاد منم که مادر عشق و امید و احساسم
امالبنین(سلام
الله علیها) در طرز رفتار خود نسبت به فرزندان حضرت فاطمه زهرا(سلام الله
علیها) اندكی فروگذاری نكرد و عمر خود را وقف خدمت به آنها كرد تا ذرهای
كمبود مادر را در زندگی خود احساس نكنند.
ثمره زندگی امالبنین(سلام
الله علیها)با امیرالمومنان(سلام الله علیه)چهار فرزند پسر بود كه حضرت
اباالفضل العباس(سلام الله علیه)به عنوان نمونه بارز ولایتمداری در كنار
امام حسن و امام حسین(سلام الله علیهما) به ایفای نقش پرداخت.
فاطمه فاطمه فاطمه فاطمه فاطمه فاطمه فاطمه فاطمه

مظهر یك "دختر"، در برابر پدرش.
مظهر یك "همسر"، در برابر شوهرش.
مظهر یك "زن مبارز و مسئول"، در برابر زمانش و سرنوشت جامعه اش.
وى خود یك "امام" است. یعنى یك نمونه مثالى، یك تیپ ایده آل، یك "اسوه" یك "شاهد" براى هر زنى كه مى خواهد "شدن خویش" را خود انتخاب كند.
نمى دانم از او چه بگویم ؟ چگونه بگویم؟
"مریم مادر عیسى است".
خواستم بگویم:
فاطمه دختر خدیجه بزرگ است.
خواستم بگویم كه: فاطمه دختر محمد(ص) است.
دیدم كه فاطمه نیست.
دیدم كه فاطمه نیست.
خواستم بگویم كه: فاطمه مادر حسنین است.
خواستم بگویم كه: فاطمه مادر زینب است.
فاطمه، فاطمه است.
منبع:
باز باران با ترانه
می خورد بر بام خانه
یادم آید كربلا را
دشت پر شور و نوا را
گردش یك روز غمگین گرم و خونین
لرزش طفلان نالان زیر تیغ و نیزه ها را
باز باران با صدای گریه های كودكانه
از فراز گونه های زرد و عطشان با گهرهای فراوان
می چكد از چشم طفلان پریشان
پشت نخلستان نشسته
رود پر پیچ و خمی در حسرت لبهای ساقی
چشم در چشمان هم آرام و سنگین
می چكد آهسته از چشمان سقا بر لب این رود پیچان باز باران
باز باران با ترانه آید از چشمان مردی خسته جان
هیهات بر لب از عطش در تاب و در تب
نرم نرمك می چكد این قطره ها روی لب شش ماهه طفلی رو به پایان
مرد محزون دست پر خون
می فشاند از گلوی نازك شش ماهه بر لب های خشك آسمان
با چشم گریان باز باران
باز هم اینجا عطش آتش شراره
جسمها افتاده بی سر پاره پاره
می چكد از گوشها باران خون و كودكان بی گوشواره
شعله در دامان و در پا می خلد خار مغیلان
وندرین تفتیده دشت و سینه ها برپاست طوفان
دستها آماده شلاق و سیلی
چهره ها از بارش شلاقها گردیده نیلی
وندرین صحرای سوزان می دود طفلی سه ساله پر زناله
پای خسته دلشكسته
روبرو بر نیزه ها خورشید تابان
می چكد از نوك سرخ نیزه ها بر خاك سوزان باز باران
باز باران قطره قطره
می چكد از چوب محمل خاكهای چادر زینب به آرامی شود گل
می رود این كاروان منزل به منزل
می شود از هر طرف این كاروان هم سنگ باران
آری آری باز سنگ و باز باران
آری آری تا نگیرد شعله ها در دل زبانه
تا نگیرد دامن طفلان محزون را نشانه
تا نبیند كودكی لب تشنه اینجا اشك ساقی
بر فراز خیمه
برگونه ها
بر مشك ساقی
كاش می بارید باران
(تعداد کل صفحات:5)
... |
2 |
3 |
4 |
5 |